
صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد.
خدایا ، چگونه ممكن است كه تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان
گشوده باشی كه در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری
مخاطب امام بوده اند ، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی ؟
آنان را می گویم كه عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ كره ارض است .
هیهات ما ذلك الظن بك
ما را از فضل تو گمان دیگری است . پس چه جای تردید؟
راهی كه آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است
و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد.
واگر نه ، این راحلان قافله عشق ، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال
به كدام دعوت است كه لبیك گفته اند ؟
الرحیل ! الرحیل !
اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !
اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را !
بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ...
راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است .
جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ،
و این اوست كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .
عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛
و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است
تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود،
اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ،
عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد
غدير
روايت طلوع آفتاب است
تابناک و بيغروب.
از خوشههاي سرسبز غدير، سبدي پر خواهيمکرد،
پر از نام علي
پر از ياد علي
که "ذکر علي عباده"
ای فرزندان ایران!
لبخند بزنید و شادمانی کنید که ما برای دیدن
روزهای شادمانی شما ، ترکش ها خورده ایم.
امروز بخندید و بسیار بخندید که ما برای دیدن
چهره خندان شما همین دیروز ، در زیر تابوت
زیباترین لاله های سرخ ، گریه ها کرده ایم.
بخندید و شادمان باشید که ما روزگاری برای
شادمانی امروز شما ، اشک مادران داغدیده ای
را دیده ایم که در هنگام وداع ، عزیزانشان را به ما و ما را
به آنها سپرده بودند و ما در لحظه هایی سنگین و پر اضطراب
سر به گریبان خجالت فرو بردیم و در مقابل آنان
با زبان بی زبانی به عروج جگر گوشه هایشان شهادت دادیم
.آری شادمانی حق شماست و کور باد چشمی که نتواند نور شادی را
در چشمان پُر از امیدشما ببیند
لبانتان خندان باد و طراوت نگاهتان حلالتان باد
و شربت شیرین تبسّم ، گوارای وجود نازنینتان....
ای گلهای قشنگ وطن ! امروز هم نوبت شماست...
یا علی...
یا علی...

مسیر سرخ نگاهم عبور خاطره ات
کویر خشک وجودم حضورخاطره ات
همیشه ماندویقین تا هماره می ماند
به روی زخم نگاهم خطور خاطره ات
اگر زمانه گذارددوباره بشمارم
میان دفترقلبم سطور خاطره ات