باری سوار گرده مردم نکرده ایم
خود را به نعمتی گذرا گم نکرده ایم
گر در تنور دست تهی برده ایم پیش
یک جو طمع به حرمت گندم نکرده ایم
دریای شوربخت و صبوریم سالهاست
طوفان چشیده ایم و تلاطم نکرده ایم
جنگل گواه باش اگر خانه سرد بود
یک شاخه از درخت تو هیزم نکرده ایم
ما را به جرم آیینه بودن شکسته اند
زیرا به روی رنگ تبسم نکرده ایم