این جا دیوانه ها فریاد میزنند...
و عاقلان سکوت کرده اند....
و من ماندم و،گم شدن در این هیاهو...
چه کسی می داند شاید سهم من از این دنیا
قدر همین گم شدن بود؟!؟!؟

مدتیست
که زیر نبض آسمان هر غریب آبادی
که پا میگذارم
نه ستاره ای است
و نه شهابی
و نه حتی رد پای فرشته ای...
پیش از تو
هیچ اقیانوسی را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد..........

هی
رفقا
خورشید را ببینید
در خانه من غروب کرد
می گوید
بگذار فردا از خانه تو طلوع کنم
هی رفقا
من باج می گیرم
فردا پنجره ها را نبندم.....