خنده های دردناک

گریه های دلپذیر

این تمامی مـــــــــــن است

نوشته شده توسط کمال در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ |

 

اندازه قدم؟

روزي چنان بلــــند كه همسايه خدا

اينك به قدر سايه بختم به روي خاك

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ |

 

غرق خون بود ونمی مرد ز حسرت فرهاد

گفتــمش قصه شـــیرین و بخوابــش کردم

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ |
 
برد آرام دلم یار دلارام کجاست؟

آن دلارام

 که برد از دلـــــم آرام کجاست؟

 
نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ |

سبو بشکست

و

دل بشکست

و

جام باده هم بشکست

 

خدایا در سرای ما چه بشکن بشکنه امشب

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ |
       
  

 

هر چه کفشدوزک خیالم این روزها کفش میدوزد

             باز پای خاطراتم برهنه است

      چرا اندازه ی پای کودکی ام را نمی دانم

 

                             

 

نوشته شده توسط کمال در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ |

 

حالا صدای هق هقی از دور می رسد

مردی بزرگ ...

 ناله و زاری بی امان!

از بین نخلهای بلند مدینه است :

بانوی من!

تو را به خدا   بیشتر بمان!

 

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ |

 

این روزها

آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست

که رخت های دلتنگیم را

فرصتی برای

خشک شدن نیست

میثم

 

نوشته شده توسط کمال در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ |
 
بانو
 
پهلوي تو

 نماز را

نشسته

و

شكسته

اقامه خواهم كرد!

من مسافری خسته ام؟!

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ |

 

چشمانت را ورق بزن

شاید در گوشه ای از آن

مرا به یادگار

کشیده باشی

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ |

 

پیله های تنهاییم را

با ابریشم نگاهت بافته ام

شاید برای همین است

که پیله ام

آرامگاه هیچ پروانه ای نمی شود

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ |

آغوش تو

شروع غزل

بوسه

.... نقطه چين


 از هوش رفت شعر من اینجا

      _فقط همین_ !!!



نوشته شده توسط کمال در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ |