خنده های دردناک
گریه های دلپذیر
این تمامی مـــــــــــن است
اندازه قدم؟
روزي چنان بلــــند كه همسايه خدا
اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
غرق خون بود ونمی مرد ز حسرت فرهاد
گفتــمش قصه شـــیرین و بخوابــش کردم
آن دلارام
که برد از دلـــــم آرام کجاست؟
سبو بشکست
و
دل بشکست
و
جام باده هم بشکست
خدایا در سرای ما چه بشکن بشکنه امشب
|
هر چه کفشدوزک خیالم این روزها کفش میدوزد باز پای خاطراتم برهنه است چرا اندازه ی پای کودکی ام را نمی دانم
|
حالا صدای هق هقی از دور می رسد
مردی بزرگ ...
ناله و زاری بی امان!
از بین نخلهای بلند مدینه است :
بانوی من!
تو را به خدا بیشتر بمان!
این روزها
آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست
که رخت های دلتنگیم را
فرصتی برای
خشک شدن نیست
میثم
نماز را
نشسته
و
شكسته
اقامه خواهم كرد!
من مسافری خسته ام؟!
چشمانت را ورق بزن
شاید در گوشه ای از آن
مرا به یادگار
کشیده باشی
پیله های تنهاییم را
با ابریشم نگاهت بافته ام
شاید برای همین است
که پیله ام
آرامگاه هیچ پروانه ای نمی شود