ایکاش
تو سیاه چاله بودی
و
من
سیاره سر راهت

نوشته شده توسط کمال در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹
|
من سادگیش را دوست دارم
او شعرهایم را
صبح بخیر خدا

نوشته شده توسط کمال در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹
|
من و تو
از آن
تبار منقرضیم
که نگاهش در چشمان تست
و بغضش در گلوی من...!
منزوی

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹
|
خدايا
خسته ام
احوالم را نمي پرسي

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹
|
خدایا !
میوه ی کدام درخت باغت را گاز بزنم
تا از زمین رانده شوم ؟!

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹
|
ققنوس میسوزد
تا برخیزد
و
من
برخاستهام تا بسوزم

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹
|
آخر به چه درد می خورد
آفتاب اسفند
این که جای پای تو را
آب کرده است
شمس لنگرودی

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹
|
.
.
.
حتی
کنار نامت
شاعر می شوم

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹
|
من در این تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگیام را بچرد

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹
|
مرا دید
و
نشناخت
این بود درد

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹
|
درقاب پنجره ام
هیچ ستاره ای نیست.
شب را
آسوده بخواب
خورشیدکم!

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹
|
...میان رویاهایم
ایستگاهی برای انتظار
و
قطاری
هست
که همیشه از آن جا مانده ام

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹
|
بشکست اگر دل من
بفدای چشم مستت
سر خم می سلامت
شکند اگر سبویی

نوشته شده توسط کمال در شنبه هشتم خرداد ۱۳۸۹
|
روی لبه ایستاده ام
اگر
میخواهی دو رویم راببینی
باید
دورم
بگردی

نوشته شده توسط کمال در شنبه هشتم خرداد ۱۳۸۹
|
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید
عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند :
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها
حوضشان بی آب است .

نوشته شده توسط کمال در شنبه هشتم خرداد ۱۳۸۹
|