دست ترا می گیرم
شانه به شانه ات
پا به پات
در توهمی
که عین واقعیت است

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹
|
حکایت بارانی بی قرار است
این گونه که من
دوستت دارم

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹
|
همه چیز را فروختم
غیر از آن صندلی که جای تو بود
شاید آن روز که برگشتی
خسته باشی
.

نوشته شده توسط کمال در شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹
|
کسی چه میداند
شاید روزی
چشم باز کنیم و ببینیم
زیر درخت سیبی خوابمان برده است

نوشته شده توسط کمال در شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹
|


یا علی درمانده ام دستم بگیر

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹
|


از این پس خلوت شب هاى نخلستان چه غمگین است



نوشته شده توسط کمال در چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹
|