این بار که آمدی
خودت را در چشم هایم بریز
شاید دیگر ندیدمت

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹
|
تنهایی
شاخهی درختی ست پشت پنجره ام
گاهی لباس برگ میپوشد
گاهی لباس برف
اما همیشه هست

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹
|
پاییز را تو آوردهای
مرا، عاشقانههام
حالا بیا سر سفرهی ماه و
دوباره بگو: بسم الله!
کاظمی

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹
|
و بستن چشمانت
رویایی ترین
خواب
بی تعبیر من است

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹
|
چشم هایم
مدام از تو خبر میگیرند
.
.
.
بگویم کجا رفتهای؟

نوشته شده توسط کمال در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹
|
با من راه نشين خيز و سوي ميكده آي
تا بداني
كه در آن حلقه چه صاحب نامم........

نوشته شده توسط کمال در سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹
|

اشک هایم را به نخ می کشم
و تسبیحی می سازم هزار دانه
تا با آن ذکر دلتنگی ام را بگویم

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹
|
گفتی مسافری
و من آنقدر ساده ام
که سالهاست
نماز دلم را
شکسته می خوانم...!

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹
|


چه آسان
ترک میکند خانه ام را
از میان فرشی
آراسته
از برگ های خزان

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹
|
هنگامی كه آوازكوچ تو
در دل شــب می پيچد
سكوت
داغی است بر زبان سايه ها

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹
|

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
سهراب

نوشته شده توسط کمال در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹
|

آواز گنجشگها را گوش کنید
صدای زندگی است
زمستان در راه است
اندکی دانه
آنها را کفایت است

نوشته شده توسط کمال در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹
|