بگذار تا دستانت را من نقاشی بکشم
می خواهم به بهانه ی پیدا کردن
تابستانی ترین رنگها
دور دنیا را بگردم

دست به سینه
سر به زیر
بند بند وجودم را به پنجره آسمانی کویت
دخیل میبندم-مس فروش
این روزها حتی یک شاخه از محبوبه های شب
یک شاخه شب بو هم
برای مردنم کافیست.....قیصر
در آرزوی آسمانی ابری ام
کنار پنجره ای بزرگ...
بخار چایی و کمی سرما
نوای مبهم ساز
شعر
و حرف های بزرگی که من نمی فهمم.
از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف می زنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا
زودتر بیا
شاید امروز
قصد بیدار شدن نداشته باشد
خورشید-کاظمی
كنارت مینشینم
و با انسانی بدوی چای مینوشم
كه نخستین زن را بر دیوار غار كشید
و آتشی افروخت
كه كفاف تمام زمستانهای عمرم را میداد
کرد بچه

فصل کوچ غازهای وحشی که بيايد
به تماشای خورشیدی خواهم رفت
که از پس کوههای کهن سرزمين پدريم
سر برون می آورد