بگذار تا دستانت را من نقاشی بکشم

 

 

می خواهم به بهانه ی پیدا کردن

 

 

تابستانی ترین رنگها


 

 

دور دنیا را بگردم

 

 

نوشته شده توسط کمال در جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۸۹ |
 

 

دست به سینه

 

سر به زیر

 

بند بند وجودم را به پنجره آسمانی کویت

 

دخیل میبندم-مس فروش

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ |

 

این روزها حتی یک شاخه از محبوبه های شب

 

یک شاخه شب بو هم

 

برای مردنم کافیست.....قیصر

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ |

 

 در آرزوی آسمانی ابری ام

 

کنار پنجره ای بزرگ...

 

 بخار چایی و کمی سرما

 

نوای مبهم ساز

 

شعر

 

و حرف های بزرگی که من نمی فهمم.

 

نوشته شده توسط کمال در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ |

 

از سیاره ای دور

 

دور

 

دور

 

با تو حرف می زنم

 

کجا بردی دل بی صاحب مرا


 

 

نوشته شده توسط کمال در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ |

 

ایمانم ته گرفته

 

نگاهم کن

 

شاید از سر بگیرمش

 

نوشته شده توسط کمال در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ |

 

زودتر بیا

 

شاید امروز

 

قصد بیدار شدن نداشته باشد

 

خورشید-کاظمی

 

نوشته شده توسط کمال در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ |

 

كنارت می‌نشینم

 

و با انسانی بدوی چای می‌نوشم

 

كه نخستین زن را بر دیوار غار كشید

 

و آتشی افروخت

                                 

كه كفاف تمام زمستان‌های عمرم را می‌داد

                                              کرد بچه

 

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ |

 

 

فصل کوچ غازهای وحشی که بيايد

 

به تماشای خورشیدی خواهم رفت

 

که از پس کوههای کهن سرزمين پدريم

 

سر برون می آورد

 

نوشته شده توسط کمال در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ |

 

لبخند تو را دیر زمانیست ندیده ام

 

خانه ات آباد

 

یکبار دیگر

 

 بگو سیب

 

نوشته شده توسط کمال در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ |