برای صبحانه ات

 

آغوشم را گرم کرده ام

 

به صرف نان و شعر

 

مرا نمی نوشی؟(حسینی)

 

نوشته شده توسط کمال در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ |
 

 

 

صدای قلب نیست

 

صدای پای توست

 

که شب‌ها در سینه‌ام می‌دوی.

 

کافی ست کمی خسته شوی

 

کافی ست

 

 کمی بایستی . . . (گروس عبدالملکیان)

 

 

نوشته شده توسط کمال در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ |

 

از کوچه های خاطره من

 

امشب

 

صدای پای تو می آید

 

آه ای عزیز دور

 

آیا به شهر غربت من پا نهاده ای؟(نادر پور)

نوشته شده توسط کمال در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ |

deborah.mihanblog.com

چه کاری از من برمی‌آید

 

وقتی خدا

 

تمام خودش را

 

می‌ریزد توی چشم‌های تو و

 

نگاه‌ام می‌کند...(ملک دار)

 

 

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ |

 

آواره ام امشب

 

آواز یک چوپان عاشق

 

خلوتم را کشت

 

دارد به دندان می کشد گرگ درونم

 

زوزه هایش را

 

 

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ |

 

بنوش لبان مرا

 

آرام

 

آرامتر

 

گنجشکهای تشنه شعرم را

 

تازه خوابانده ام(حسینی)

 

 

نوشته شده توسط کمال در یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ |
 

  

لبانم ترک خورده اند.......

 

همه ی عمر

 

با تشنگی

 

روح عریانم جنگیده ام(حسینی)

 

نوشته شده توسط کمال در شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ |

 

خمیازه‌های چشم تو

 

آفتاب خسته‌ای است

 

که غرور را غروب می‌کند(گرگین)

 

 

نوشته شده توسط کمال در شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ |

 

نه چيزی از من مانده

 

نه سيبی

 

تا نذر چشم‌هات کنم(معروف)

 

نوشته شده توسط کمال در جمعه دهم دی ۱۳۸۹ |

 

ايكاش شاعري توانمند بودم

 

تا

 

به صد زبان ميسرودمت

 

نوشته شده توسط کمال در جمعه دهم دی ۱۳۸۹ |
 

 

 

حالا که پاییز هایم بی باران

 

آرزویم

 

خیس شدن

 

زیر آشفتگی های زلف توست(شرو)

 

 

نوشته شده توسط کمال در جمعه دهم دی ۱۳۸۹ |

 

دست هایم مال تو

 

 بودنت

 

 را به من قرض میدهی؟

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹ |

اين روزها

 

سهم من از قاصدک ها

 

تنها فقط

 

ديدن و رقصيدنشان در باد است

 

چرا ديگر برايم از تو

 

خبر نمی آورند؟!!!

 

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹ |

 

تمام راه ها را به رویم بسته اند

 

از مژه هایت بالا آمده ام

 

چشم هایت را نبند........

 

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹ |

 

پیراهن‌ات در باد تکان می‌خورد

 

این

 

تنها

 

پرچمی‌ست که دوست‌اش ‌دارم(گروس عبدالملکیان)

 

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹ |
 
مطالب قدیمی‌تر