می نشینم و
با همین دستمال های کاغذی خیس از گریه
برای روز رهایی
بال می بافم
شاید هم
سورتمه ای مقوایی بسازم
برای روزی که
دریاهای دور و برم یخ بزنند
تنهایی من
بزرگتر از این حرفهاست (شاه حسین زاده)
امروز هم
اگر
خیالی از این جاده بگذرد
تویی
که دوستت دارم را
در دور دست
دیر به دیر
برایم
تکرار می کنی(کمالی)
در چشم های من آجر می چینند
دیوار خانه ی تو
هر روز بالاتر می رود
خداحافظ محبوب من
تو را دوباره نخواهم دید
حالا که این شعر را می نویسم
کارگرها آنجا مشغول کارند(یونان)