می نشینم و

 

با همین دستمال های کاغذی خیس از گریه

 

برای روز رهایی

 

بال می بافم

 

شاید هم

 

سورتمه ای مقوایی بسازم

 

برای روزی که

 

دریاهای دور و برم یخ بزنند

 

تنهایی من

 

بزرگتر از این حرفهاست (شاه حسین زاده)

 

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱ |
 

امروز هم

 

اگر

 

خیالی از این جاده بگذرد

 

تویی

 

که دوستت دارم را

 

در دور دست

 

دیر به دیر

 

برایم

 

تکرار می کنی(کمالی)

 


نوشته شده توسط کمال در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ |
 

در چشم های من آجر می چینند

 

دیوار خانه ی تو

 

هر روز بالاتر می رود

 

خداحافظ محبوب من

 

تو را دوباره نخواهم دید

 

حالا که این شعر را می نویسم

 

کارگرها آنجا مشغول کارند(یونان)

 

 

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ |

 

بخند کودک همسایه

 

 من اندوههای زیادی را دیدم

 

که سر پیچ همین خیابان

 

چشم انتظار بزرگسالی تو هستند(شاه حسین زاده)

 

نوشته شده توسط کمال در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ |