نگاهم می کنی
و چشم هایت چقدر خسته اند !
انگار
از تماشای منظره ای دور برگشته اند (کرد بچه)
آشنایی ما قدیمیست
سالها ما غروب ماه را تماشا کردهایم
و قرنها ماه
غروب ما را (مقربین)
نگاه می کنی به من
برفی که بر موهایم باریده
راه تمام آشنایی ها را بسته است
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت
کمر واژه هایم را خواهد شکست (کردبچه)
باران صبح
بر دفتر شعرم میبارد
مِه بر کلماتم موج میزند
میدانم زورقم
سراسر روز سرگردان خواهد ماند(لنگرودی)