نگاهم می کنی

 

و چشم هایت چقدر خسته اند !

 

انگار

 

 از تماشای منظره ای دور برگشته اند (کرد بچه)

 

 

نوشته شده توسط کمال در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ |
 

آشنایی ما قدیمی‌ست

 

سال‌ها ما غروب ماه را تماشا کرده‌ایم

 

و قرن‌ها ماه

 

غروب ما را (مقربین)

 

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ |
 

نگاه می کنی به من

 

برفی که بر موهایم باریده

 

راه تمام آشنایی ها را بسته است 

 

انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند

 

که نوازشی را یادت بیاورند

 

و تمام این سال ها

 

آنقدر میان خطوط موازی دفترم

 

دست به عصا راه رفته ام

 

که بردن نامت

 

کمر واژه هایم را خواهد شکست (کردبچه)

 

 

نوشته شده توسط کمال در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ |
 

باران صبح

 

بر دفتر شعرم می‌بارد

 

مِه بر کلماتم موج می‌زند

 

می‌دانم زورقم

 

سراسر روز سرگردان خواهد ماند(لنگرودی) 

 

                                                                        

نوشته شده توسط کمال در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ |
 

به بهشت نمی‌روم

 

اگر

 

مادرم آن‌جا نباشد (پناهی)

 

 

نوشته شده توسط کمال در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ |