اینجا اما

 

تنها

 

گاهی

 

گنجشکی

 

از سر اتفاق به گلخانه می آید

 

و بعد

 

آنقدر خودش را

 

به شیشه ها ی گلخانه می کوبد

 

که یا می میرد

 

یا راه باغ را

 

پیدا میکند(شاه حسین زاده)

 

 

نوشته شده توسط کمال در پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۲ |

 

ایستاده در باد

 

شاخه ی لاغر بیدی کوتاه

 

برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه

 

برسر مزرعه افتاده بلند

 

سایه اش سرد و سیاه

 

نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم

 

سایه ی امن کلاهش اما

 

لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال

 

قاروقار از ته دل می خواند:

 

آنکه می ترسد

                 

                    می ترساند(قیصر)


نوشته شده توسط کمال در دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ |