اینجا اما
تنها
گاهی
گنجشکی
از سر اتفاق به گلخانه می آید
و بعد
آنقدر خودش را
به شیشه ها ی گلخانه می کوبد
که یا می میرد
یا راه باغ را
پیدا میکند(شاه حسین زاده)
ایستاده در باد
شاخه ی لاغر بیدی کوتاه
برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه
برسر مزرعه افتاده بلند
سایه اش سرد و سیاه
نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم
سایه ی امن کلاهش اما
لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال
قاروقار از ته دل می خواند:
آنکه می ترسد
می ترساند(قیصر)